مادر هاشم٬ سرایدار خوابگاه ما٬ مرده. مهم این نیست که مادرش مرد چون سخت بیمار بود و براش بهتر شد که مرد. مهم اینه که هاشم بیست و یکی دو ساله ی کم سواد -و متاسفانه با ضریب هوشی پایین- حدود ۲۵۰ تومان حقوق میگیره ٬ اون هم توی عسلویه٬ درحالی که چند تا خواهر و برادر کوچکتر از خودش داره و پدرش هم از کار افتاده است و خرج همه را این یه نفر میده. خدا میدونه اینا چه جوری زندگیشون را میگذرونند. از دست ما هم کار آنچنانی ای بر نمیاد...
نمی شود اینجا بنویسیم! مگر این وب 2 می گذارد؟! لعنت بر آن کسی که فرندفید و توییتر را به ما معرفی کرد!!
اگر در اینترنت ما را جستجو کردید و به اینجا رسیدید، لطفن سر خر را کج کنید (!)* و با آدرسهای زیر بیایید:
http://friendfeed.com/daryoosh
http://twitter.com/daryoosh
http://www.facebook.com/profile.php?id=1219712126&ref=nf
*منظور خری است که روی آن سوار هستید! لطفن سوء تفاهم نشود!!
دیوارها و موانع برای متوقف کردن ساخته نشدهاند، آنها به این منظور ساخته شدهاند که درجه تلاش و سرسختی افراد مقاوم را به رخ بکشند و ثابت کنند.
رندی پاش Randy Pausch
چند روزه از خواب که بیدار میشم, اعصابم خرد و خاک شیره! نمی دونم چرا. شاید به خاطر خوابهای دری وری ایه که چند شبه پشت سر هم می بینم. تا میاد حال و اعصابم جا بیاد، کلی طول میکشه. تو خواب، یا دعوام شده با کسی، یا خبرهای ناراحت کننده می شنوم یا... . یعنی به خاطر پر خوریه؟! ؟-:
گاهی به این نتیجه می رسم که خواهرم راست می گفت که آدمها هر جور که خودشون بخوان باهاشون رفتار میشه.در مورد خودم که درست از آب دراومده. اصولن باهام بدرفتاری نمیشه؛ مگر اینکه طرف منو نشناسه و همچنین بالادست من و هم بسیار بی تربیت باشه. ولی یاد گرفته ام طوری با دیگرون رفتار کنم که به خاطر احترام زیادی که بهشون میگذارم، مجبور باشند احترامم را نگه دارند.
در مورد مهاحرت به استرالیا بدجوری سر در گمم. یه همچین موقعی، بهتربن کار گرفتن وکیله که اون هم با عقل جور در نمیاد؛ چون هم هیچکس توصیه نمی کنه ( میگن کسی که زبانش خوبه، نیازی به گرفتن وکیل نداره) و هم اینکه خیلی گرون حساب می کنند در حالی که نرخ واقعیش اصلن اینقدر نیست و هم اینکه وکیل واسه وقتیه که تو پرونده ات گیری داشته باشی که بخوای به عهده ی اونها بذاری؛ و جالب اینجاست که اونها هم واسه اینکه امتیاز منفی نگیرند، از بیخ و بن چنین پرونده هایی را نمیپذیرند!!! من نمی فهمم؛ پس وکیل به چه دردی می حوره؟؟!!
وقتی می تونم ساعت 9:30 برم توی رختخواب، یعنی اینکه اینجا اعصابم خیلی آروم تر شده! خدا را شکر.
این روزها همه افتخاری گوش می کنند؛ شما چطور؟!
افتاده ایم بر دور افتخاری به سبک پاپ گوش کردن و ول کن هم نیستیم. ما اصولن در مورد موسیقی اینطور هستیم و اغلب شور یک چیزی را در می آوریم. و حال هم آنقدر به این بنده ی خدا گوش می کنیم تا اینکه روزی برسد که از شنیدن صدایش کهیر بزنیم. ولی انصافن صدای بهشتی ای دارد و روحمان را چنان جلایی می دهد که نگو و چنان نشئه ای بر ما غالب می شود که نپرس.
* این روزها ما بر دنده ی اگزجوریت افتاده ایم. توصیفات فوق را زیاد جدی نگیرید.
در حال حاضر تمام زندگی اینترنتی مان خلاصه می شود در چک-میل!! دیگر نه می شود بتوییتیم٬ نه اینکه ببلاگیم...
هی می خواستم بنویسم، نشد!
کمی خسته ام. کلنجار برای جا افتادن در محیط کار جدید، مقدار زیادی انرژی ازم گرفته. اینترنت درست و حسابی ندارم. اصلن وقتش را هم ندارم. حالا هم دزدکی آنلاین شده ام. دیشب با دوست گرامی، بحث می کردیم و انتقاد می کردیم و حرص می خوردیم تا یازده و نیم شب. بعدش پیشنهاد داد که بشینیم فیلم ببینیم! دایره زنگی! تا یک و نیم طول کشید ولی من تا حدود 3 خوابم نبرد. حالا هم از بس خمیازه کشیده ام، فکم درد میکنه!
آدمهای اینجا فرق می کنند! نمی تونم بگم چه جوری، چون ممکنه وبلاگم را پیدا کنند و بعدش خر بیار و باقالی بار کن! ولی خب، در کل یه جورایی بهتر از محیط خشن و بی اخلاق و بی فرهنگ قبلی هست. باز خدا را شکر.
پنج روز بیشتر نیست که اومده ام ولی دلم برای گلپوش تنگ شده. در این یک سال گذشته، بیشتر اومدن و رفتن و کار کردن در عسلویه، اذیتم میکنه. دیگه خیلی داره سخت میشه. و اینکه هر روز عاشقتر از قبل میشم، بیشتر عرصه را بهم تنگ میکنه. (خب، چکار کنم؟ زنمه! دوستش دارم!! :دی )
امروز تولد حمیده. پوریا واسه کادوش، دعوتمون کرده که سه تایی بریم «بوف»! من هم یه کتاب بهش میدم و یه پک سی دی از تمام کارهای علیرضا افتخاری. مطمئنم که هر دوش را دوست خواهد داشت و خیلی به کارش خواهد آمد.
اسم اون کتاب هست: «پنج زبان عشق»، از «گری چاپمن». کتاب فوق العاده ایه. حتمن بخونیدش. به درد همه جور آدم و ار هر سن و جنسی می خوره. من و گلپوش تا حالا به پنج نفر هدیه دادیمش. ولی هنوز نشده که یه آمار درست و حسابی بگیریم ببینیم چقدر رو زندگی اونها اثر مثبت گذاشته. شما هم بخونید و اگه تونستید، ما را هم از نتیجه اش با خبر کنید. واسه من یکی که معجزه کرد!
فعلن!
کاش وضعیت اینترنت و مخابرات و اینها٬ طوری بود که میشد هر لحظه که آدم هوس می کرد چیزی توی وبلاگش بنویسه یا توییت کنه٬ راحت و بدون فوت وقت میتونست. درسته که الآن ایرانسل این کار را راحتتر از قبل کرده٬ ولی باز هم کافی نیست چون هم سرعتش رضایتبخش نیست و هم اینکه هر جایی خط نمیده. کاش این وضعیت بهتر بشه. شک ندارم کلی تو بهبود شرایط روحی آدمها تاثیر داشته باشه. کاش!
حس وبلاگ نویسی که نباشد٬ می توییتیم!!
http://twitter.com/Daryoosh
همکار جدیدم که رسمی این پالایشگاه هم هست، موقتن رفته مرخصی و پسوردش را به من داد تا اگه کاری توی اینترنت داشتم، انجام بدم. بنده خدا خبر نداره من تا قبل از اینکه بیام اینجا، تقریبن روزی 10 ساعت پای اینترنت بودم و الآن دوران نقاهتم را میگذرونم!!
فعلن گاهی با این اینترنت موقتی، سرکی به اینترنت میکشیم و به رتق و فتق امور واجب (از قبیل چک میل و گردآوری اطلاعات در مورد مهاجرت به استرالیا) میپردازیم، تا ببینیم بعد چه میشود! یا روزی میرسه که دسترسی ام بیشتر میشه، یا اینکه کلن قطع میشه و اینترنت و وبلاگ و وب2 و اینها از سرم می افته و خیالم راحت میشه!!!
همین دیروز در حمام در مورد همکارم که دوست صمیمی و قدیمی ام هم هست، شهودی بهم دست داد و به نتیجه ی جالبی رسیدم که خودم هم کف کرده بودم! نمیتونم اینجا بنویسم، چون هم خودش ممکنه اینجا را بخونه، هم کسان دیگه ای از دوستان هستند که هم آدرس این وبلاگ را دارند، هم می دونند من دارم در مورد کی حرف مینویسم! ولی احساس خوبی بهم دست داد، چون هم یه فکرایی توی کله ام چرخ میخورد که آزارم میداد، هم بعد از این میتونم جور دیگه ای به قضیه نگاه کنم.
بشمارید چند بار از کلمه ی «هم» در این نوشته استفاده شده است.
« و اگر شما نیز می توانید، مانند آن را بیاورید»!
گاهی احساس میکنی بعضی دوستان را باید به حال خودشان بگذاری. انگار این طور بیشتر احساس خوشبختی میکنند.
خوبه که زن٬ دیگه یه جو غرور را داشته باشه! البته فقط یه جو!
قالبی جدیدی از سایتی به دستمان رسید و در اسرع وقت٬ به کارش بردیم. باشد که رستگار شویم!
در زمان بچگی، دوست و هم بازی شطرنجی داشتم به اسم «سعید دیباجی». اسمش را به عمد کامل می نویسم که اگر روزی در اینترنت سرچی زد، به اینجا برسه و خوش خوشانش بشه!! شطرنج ممنوع بود و داشتن و بازی کردنش، حکمی داشت در حد و حدود زنای محارم! ما هم که مثل هر بنی بشر دیگه ای که از چیزی که محروم شد، بیشتر بهش حریص میشه، تو کف شطرنج بودیم شدید! وقتی هم که شروع کردیم، بسی احساس روشنفکری می کردیم! و شروعش هم این طور بود:
از اونجایی که شطرنج حرام و ممنوع بود (و من هنوز نفهمیده ام که چطور میشه که یه چیزی سالها حرام باشه، بعد از شیر مادر هم هم حلال تر بشه!!) و طبعن خرید و فروشش هم ممنوع و قاچاق بود و اگر هم گیر میومد به قیمت خون باباشون میدادند، من و دوستم، ابتکاری به خرج دادیم از این قرار: یه بازی رومیزی توی تنها اسباب بازی فروشی پولادشهر (فولادشهر) دیده بودیم به اسم اتللو. در واقع همون بازی چکرز بود با صفحه ای مقوایی 8 در 8 آبی و سفید با فضایی زیرش واسه نگه داشتن مهره ها که در مجموع چیزی میشد مناسب کار ما. با هر فلاکتی بود، پول گذاشتیم رو هم و خریدیمش. واسه مهره هاش هم شروع کردیم به جمع کردن قرقره های خالی خیاطی! از هر جا؛ توی وسایل خیاطی مادر، خیابون، زباله ها و ... . هر جایی که می رفتیم، با چشم زمین را جارو می کردیم! خلاصه 32 تا که شد، رو تکه های کوچک کاغذ، با قلم ماژیک قرمز و آبی نوشتیم شاه، وزیر، قلعه، فیل،اسب، سرباز؛ و با نوار چسب چسبوندیم روی قرقره ها. تازه برای شاه و وزیر از قرقره هایی که کمی بزرگتر بودند استفاده کردیم! خیلی ابتدایی شده بود ولی لذت بزرگی داشت چون هم اینکه محصول خودمون بود و هم اینکه توی سن کم مثل آدم بزرگها داشتیم قانون شکنی می کردیم و هم اینکه بالاخره می تونستیم شطرنج بازی کینم! یادمه چون سالهای اول انقلاب بود، حتا قرار گذاشته بودیم جلوی بچه های دیگه اسمش را نیاریم و تو خونه هم، توی هفت تا سوراخ قایمش می کردیم!! قرار بود یک هفته خونه ی ما باشه، یک هفته خونه ی اونها! ولی به دلیل اینکه خونه ی ما اومدن واسه اون راحت تر بود، اغلب اتاق برادر من میشد تالار اندیشه! مادرم (خدایش بیامرزاد!) میومد تو، نگاه می کرد میدید ما دوتا متفکرانه قوز کردیم روی شطرنج و صدامون هم در نمیاد؛ در حالی که بچه های هم سن و سالمون پایین ساختمون داشتند آتیش می سوزوندند! بیچاره، دیگه کم کم نگران شده بود.
القصه! مدتها از همین شطرنج استفاده کردیم و جلوی خانواده هم دیگه تقیّه نکردیم و همه فهمیدند و بعدها هم که دیگه شطرنج آزاد شد، تا مدتها هر مدل جدیدی که اسباب بازی فروشی پولادشهر می آورد، من به هر دری می زدم و پولش را فراهم می کردم و می خریدمش تا دیگه بعدها از صرافت شطرنج هم افتادم.
نکته ی جالب هم اینکه دوستم قوانین شطرنج را دست و پا شکسته می دونست و به من هم یاد داده بود و یه سری جاها هم که به مشکل بر می خوردیم و قانونش را نمی دونستیم، از اونجا که نمی تونستیم به کسی در مورد شطرنج بازی کردنمون بگیم، خودمون همون لحظه یه قانون براش اختراع می کردیم و فورن برمی گشتیم سر ادامه ی بازی. و من بعدها که قوانینش را کامل یاد گرفتم، به اون کارهامون می خندیدم و هم از یادآوری کودکی سخت و پرتنشی که داشتم دلم می گرفت...
گلپوش میگه تو وبلاگها خونده که عشق، به تحمل روزهای اول مهاجرت کمک میکنه. من میگم چون خدا و گلپوش حمایتم میکنند، واهمه ای از مهاجرت ندارم.
اون میگه...
من میگم...
در کتب قدیم بلاگستان فارسی،حدیث متواتری نقل شده است بدین مضمون که:
و بر شما (ایمان آورندگان دنیای مجازی) باد تا عیش و لذت خود را (از مفصل نوشتن در وبلاگتان) با لذت زودگذر توئیتر ناقص نکنید!
استخون دردم شروع شده! به خاطر بی اینترنتی توی محل کار جدید! الآن دست به دامن ایرانسل شدم. به زور دوتا خط میده! ببینم میشه باهاش دو کلام چهچه بزنم یا ببلاگم یا نه!!
وقتی عاشق گلپوش شدم، به بیژن پیامک دادم که: گمونم گرفتارش شدم! بیژن این پیامک را بیشتر از دو سال نگه داشته بود و یک روز به گلپوش نشونش داد. نمی دونم گلپوشم چه حالی شد، ولی من که چنان حال به حالی شدم، حال به حال شدنی!!
وقتی دیگه تو حمام خوابگاه آواز نمی خونم، بدون که حالم خرابه.
خداییش اونقدرها هم که میگن هوای عسلویه بد نیست!!! اینجا 15 دی تا 15 فروردین بهاره، ولی خب، بقیه اش تابستونه!! ولی الآن که بیرون بودم، دیدم انصافن چه هوای خوبیه! آخه ما از صنایع آلوده کننده ی هوا کمی دوریم!
داشتم فکر می کردم: اگه بهشت لب دریا باشه، حتمن هواش مثل الآنه عسلویه است!!!!
توی مصاحبه پذیرفته شدم! از همه ی اونهایی که برام دعا کردند، سپاسگزارم!
قصد دارم کارم را عوض کنم! همین روزها! برام دعا کنید که انتخاب درستی بکنم.
همه چی به هم ریخته. ولی سعی می کنم آرامشم را حفظ کنم و کارها را سر و سامان بدم. واسه همه گاهی این شرایط پیش میاد. من این را یاد گرفته ام که با مدیریت صحیح حل میشه. البته خودم کاملن موفق نبوده ام. ولی تجربه کرده ام که همون حفظ آرامش کلی به بهبود وضعیت کمک میکنه.
تا بعد (که بیام بنویسم مشکلات برطرف شده!!!
)
می خواهم بنویسم. می خواهم، اما نمی شود. به هزار و یک دلیل نمی شود. چه کنم!
اگر مسلمان نیستید و به وبلاگ من سر نمی زنید٫ لااقل آزاده باشد و فید آن را مشترک شوید!!
دلمان می خواهد در اینجا حسابی حرف بزنیم و فکی از عزا درآوریم*، لیکن فرصت اندک است و مشغله فراوان. باشد تا وقتی دیگر.
* در نسخه اصلی اینطور آمده: حسابی حرف بزنیم و دلی از عزا در آوریم (مؤلف).
یه ضرب المثل انگلیسی هست که میگه: زبان انگلیسی در انگلستان به دنیا آمد، در آمریکا مریض شد و در هندوستان مرد!
یه استاد هندی داشتم که انگلیسی حرف زدنش منو کشته بود!
من دوست دوران کودکی ام را می خواهم!
نوشته بودیم کسی در اینترنت ما راپیدا کرده و میگوید ما سالها پیش در دانشگاه فلان با هم آشنا بوده ایم و ال و بل! روی این حساب ما هم بر آن شدیم تا از دوستی قدیمی و گمشده بنویسیم که در کودکی با او « ۲ کون و ۱ تنبان» بودیم! باشد که بیابیمش!
اسمش «افشین قهرمانی» بود. خیلی دوستش داشتم. آخه یه جورایی با بقیه فرق داشت و اون هم منو خیلی دوست داشت و تنها دوست صمیمیش من بودم و همین موضوع به من احساس خوبی میداد و باعث میشد تلاش کنم براش بهترین باشم و ازش پشتیبانی کنم. چرا پشتیبانی؟ حالا میگم. گمونم از کلاس دوم دبستان بود که شناختمش چون توی یکی از ساختمانهای بلند پولادشهر، همسایه مون بود. فکر کنم فقط یکی دو سال در ایران دبستان رفت و اون وقت بود که پدرش از طرف ذوب آهن، به شوروی مأمور شد و ما دیگه تا چند سال، فقط سالی یکی دوبار همدیگه را میدیدیم ( توی تابستون یا نوروز) و بقیه اوقات واسه همدیگه نامه مینوشتیم. اون از اونجا واسه من میگفت و من هم از اینجا و مدرسه مون. اون و داداشش که یک سال از خودش کوچکتر بود، توی خونه زیر نظر مامانشون درس می خوندند و موقع امتحانات ثلث، می رفتند سفارت ایران توی شوروی و اونجا امتحان میدادند. من مرتب براش برگه های امتحانی جور میکردم و میفرستادم و اون هم استفاده میکرد و داداشش هم سال بعد می خوندشون. هیچوقت یادم نمیره وقتی که دلش واسه مدرسه لک زده بود و یه بار که اومده بودند ایران و من داشتم از شیطنت توی مدرسه براش میگفتم و اون هم به من گفت: اگه من هم مدرسه میرفتم، همه اش اینجوری مینشستم سر کلاس؛ و دستهاش را به سینه اش زد و ساکت نشست و زل زد به روبرو!! اون موقع خیلی دلم براش سوخت و یادمه کلی به این در و اون در زدم و چاپلوسی معلممون را کردم تا گذاشت یه بار ببرمش سر کلاس مدرسه! بعد از چهار پنج سال هم دیگه خبری ازش نشد. شنیدم پدرش به ایران منتقل شده و بی هوا اسباب کشی کرده اند و رفته اند شیراز... .
خیلی دلم هواشو کرده. هر چند وقت یک بار که یادش می افتم، اسم و فامیلش را توی اینترنت جستجو می کنم ولی دریغ از یک نتیجه به درد بخور. کاش زنده باشه و اینجا را بخونه... .
افشین جان، اگه زنده ای (!) و اینو می خونی، جون خودم و خودت؛ یه تماس با من بگیر! یه ایمیل بزن و شماره تو بده، خودم عین برق بهت زنگ می زنم! هر ساعتی که بود. بیشتر از اونی که فکر میکنی میخوامت.
• یه بار یه اسباب بازی برام آورده بود که یه تانک بود از اون هایی که باید سر هم میکردی و می چسبوندی. چیز فوق العده ای بود! اونقدر دوستش داشتم که تا سالها مث یه گنج ازش مراقبت می کردم. دلم واسه اون روزها هم تنگ شده. تا بچه ایم، میگیم کی بزرگ میشیم، بزرگ که میشیم، حسرت دوران بچه گیمون را می خوریم. خدایا، بزرگیت را شکر... .